حمد الله مستوفى قزوينى

169

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نه چون قومِ موسى بود كارِ ما * كه گفتند شو سوى جنگِ خدا « 1 » ز ما كوشش و از تو باشد دُعا * سديگر ظفر از خداوندِ ما » پيمبر چنين گفت ك « اى نيكمرد * خدا باد يارت به گاهِ نبرد تو بنشين كه قوم مهاجر همه * براين‌گونه‌اند از شبان و رمه » 3550 چو سعد معاذ « 2 » اين حكايت شنيد * به چشم خرد پاى آن كار ديد بدانست سيّد چه گويد همى * وز اين كار از ايشان چه جويد همى كه انصار بُد كرده بيعت چنين * به وقتىكه پذرفتى اين پاك دين كه اندر مدينه كند ياورى * نپيچد سر از كوشش و داورى نبد كرده « 3 » اين قيد هر جايگاه * عدو رزم جويد ، شود رزمخواه 3555 چنين گفت ك « اى سيّد نامور * ز ما بىوفايى گمانى مبر تن و جانِ ما سربه‌سر پيش تست * غم و شادمانى به كم بيش تست اگر در مدينه كنى جنگ و جوش * وگر جاى ديگر شوى سختكوش به كوه و به دريا و صحرا و راه * نه برگردد از پيش تو اين سپاه ز ما تا بود زنده يك جنگجوى * نتابيم هرگز ز پيش تو روى 3560 اگر جمله گيتى شود خصمِ ما * ز بهرِ تو باشيم رزم‌آزما ز كشتن فزون نيست چيزى دگر * به كشتن ز پيشت نپيچيم سر بكوشيم چندان كه باشد توان * اگرچه برافشاند بايد روان ( 81 ) كه از بهرِ تو مردن اندر نبرد * بود زندگانى بَرِ زادمرد » چو پاسخ چنين گفت سعدِ معاد * پيمبر بر او بر دعا كرد ياد 3565 از آن پس از آنجا سپه برگرفت * بدان رزمگه راه اندر گرفت از او چون دو فرسنگ با بدر ماند * سپاهش فروآمد و او براند به صحرا بُرون رفت پيرى بديد * ز احوالِ كفّار از او بررسيد به دو پير گفتا : « شنيدم چنان * كه از مكّه آمد سپاهى گران همانا كه فردا سوى چاهسار * رسند آن گران لشكرِ نامدار » 3570 پيمبر چو بشنيد ، آمد فرود * فرستاد بر پاك يزدان درود

--> ( 1 ) ( ب 3546 ) . ( مصراع دوم ) : كه كفتند تو سو سوى جنك و خدا . ( 2 ) ( ب 3550 ) . در اصل : سعد معاد . ( 3 ) ( ب 3554 ) . كذا فى الاصل ؛ ببد كرده ( ؟ )